نام‌شناسی و ریشۀ واژه‌ها

این مطالب بخشی از کتاب دانشنامۀ نام‌ها و واژه‌ها نوشته اینجانب است. با ذکر منبع استفاده از این مطالب بدون اشکال است.

نام‌شناسی و ریشۀ واژه‌ها

این مطالب بخشی از کتاب دانشنامۀ نام‌ها و واژه‌ها نوشته اینجانب است. با ذکر منبع استفاده از این مطالب بدون اشکال است.

«عِندَک»، «لَکَ» و «لَدَیـکَ» هر سه به معنای «داری» اند.

در زبان عربی با وجود این همه وسعت مصادر، مصدری معادل «داشتن» وجود ندارد.

 «ما عِندَکَ»، «لَیسَ لَدَیکَ» به معنای «نداری» است.

«کانَ عِندَکَ» یعنی «داشتی».

در گویش حجازی و چند کشور دیگر «فـی» تقریباً به همین معنا به کار می­رود.

مثلاً «فی فُلوس؟» یعنی «هَل عِندَکَ نُقودٌ؟: پول داری؟»

«اَلسُّکَّر» در عربی به معنای «قند» و «شکر» است.[1]

 

[1] پزشک از بیمار به عامیانۀ عربستان سؤال می­کند: «فـی سُکَّر؟» یعنی «بیماریِ قند داری؟»

سُکَّر در عربی و sugar در انگلیسی، şeker در ترکی استانبولی، zucchero (زُکِرو) در ایتالیایی، сахар (ساخِر) در روسی، シュガー (شو گــا) در ژاپنی، socker (سُ کِر) در سوئدی، sucre (سْـویکْـغ) در فرانسه، sokeri (سُ کِری) در فنلاندی، cukier (سُ کِرا) در لهستانی، sucker (سُــکِّـر) در نروژی، suiker (سا کِغ) در هلندی، Zucker (سُ کَ) در آلمانی،ζάχαρη (زاخاری) در یونانی، sheqer (شِ کی یر) در آلبانیایی و ... همگی برگرفته از واژۀ فارسی شکرند.

جمع «مجنون»، «مجانین» است. عرب تصوّر می­کرده کسی که دیوانه است، جن در بدن او را رفته است، لذا او را «مجنون» یعنی «جن ­زده» نامیده است.

ایرانیان نیز فرد روانی را به گمان اینکه «دیو» در پیکر او جای گرفته است، «دیوانه» نام نهاده­ اند.

«بِـمَ» کوتاه شدۀ «بِـما» است. کلماتی مانند عَـمَّ ، لِـمَ ، مِـمَّ در اصل عَنْ ما، لِـما، مِنْ ما بوده­اند که حرف الف در «ما» حذف شده است. هرگاه حرف جر بر سر مای استفهامیّه وارد شود؛ الفِ آن وجوباً حذف می­شود؛ مثال: ﴿عَمَّ یَتَساءَلونَ

«شای» در عربی برگرفته از واژۀ فارسیِ «چای» است. [1]

 

[1] «چای» نیز از لفظِ چینی (چا) گرفته شده است. واژۀ tea  (تی) نیز در آغاز (تای) بوده که به (تی) تبدیل شده است.

«فَطور» و «إفطار» به معنای «صبحانه»­ هستند. در عامیانۀ عراق «رُیوق» با تبدیل قاف به گاف و در لبنان «تَرویقَـة» با تبدیل قاف به همزه به جای «فَطور» گفته می­شود. معمولاً در محاورات روزمرّه فَطور را فُطور به ضمّ فاء تلفّظ می­کنند؛ امّا فُطور به معنای صبحانه خوردن است.

«أَخ» یعنی «برادر، دوست» مثال: «رُبَّ أَخٍ لَکَ لَمْ تَـلِـدْهُ أُمُّـکَ.» چه­بسا برادری که او را مادرت نزاییده است. «إنَّ أخاکَ مَنْ آساکَ.» برادرت کسی است که با تو همدردی کند. أَخ به معنای مانند نیز به کار رفته است. هذا أخو ذلک. یعنی این مثل آن است. بصریّـون می­گویند أُخْـوَة برادران خونی و نسبی و إِخوان دوستان است.

اِجْلِسْ و اُقعُدْ هر دو به معنای بنشین هستند. جَلَسَ و قَعَدَ هم­معنا هستند. امّا برخی میان آنها فرق قائل­اند. [1]

 

[1] برخی اصرار دارند بین جلوس و قعود فرق بگذارند و می­گویند: جُلوس نشستن از پایین به طرف بالاست. امّا قُعود از بالا به پایین است. به شخص خوابیده می­گوییم اِجلِسْ و به شخص ایستاده می­گوییم اُقعُـدْ. زمان اِجلِسْ کوتاه و اُقعُد طولانی است.

قَعَدَ الشّخصُ : جلس بعد إن کان واقفاً.

امروزه در گویش عامیانه اُقعُد و در فصیح اِجلِسْ گفته می­شود. اُقْـعُـدْ را در گویش محلّیِ عراق اُگْـعُـدْ، در کویت اِگْـعِـدْ و در سوریـه عُـدْ می­گویند.

«آخِـر» یعنی «پایان» و با «آخَـر» فرق دارد. «آخَر» بر وزن «أفعَل» در اصل «أَأْخَـر» بوده و مؤنّث آن «أُخْرَی» به معنای «دیگر» است. امّا آخِـر در اصل «ءٰاخِـر» و مؤنّث آن آخِـرَة است که گاهی به معنای الدّارُ الآخِرة به کار می­رود.  [1]

 

[1]آخِر: (اسم) الآخِر : مقابل الأَوَّل ، الآخِر من أسماءِ الله تعالى : الباقی بعد فناء خلقه

وَصَلَ فی آخِرِ الأمْرِ : فِی نِهَایَةِ الأمْرِ ، قَرَأ القُرآن إِلَى آخِرِه : أیْ بکَامِلِهِ ، الیوم الآخِر : یوم القیامة

أُخْرَى: (اسم) الجمع : أُخَرُ ، أُخْرَیاتٌ/ الأُخْرَى : مؤنّث الآخَر ، أحد شیئین یکونان من جنس واحد

الأُخْرى : الآخرة ، الحیاة بعد الموت / فی أُخْریاتِ أیَّامه : فی آخرها / اِنْتَقَلَ إِلَى الدُّنْیَا الأُخْرَى : الآخِرَةُ ، دَارُ البَقَاءِ

آخِرة: (اسم) الجمع : أَواخِرُ : المؤنث آخِر / الآخِرة : مقابل الأُولى ، الآخِرة دار الحیاة بعد الموت

آخَرُ: (اسم) الجمع : آخَرُون و أُخَّر و أَواخِرُ ، المؤنث : أُخْرى ، الجمع المؤنث أُخْرَیات و أُخَرُ

«کَیفَ» برای پرسش از حالت و چگونگی به کار می­رود. کاربردهای کیف عبارت است از:

کیف برای شرط به کار می­رود؛ مثال: کیف تفعلْ أفعلْ. هرچه انجام دهی انجام می­دهم.

کیف برای استفهام حقیقی است؛ مثال: کیف مصطفی؟ یعنی مصطفی چطور است؟

کیف برای استفهام غیر حقیقی و برای تعجّب به کار می­رود؛ مثال: ﴿کیف تکفُرون باللّٰه چگونه به خدا کافر می­شوید؟

﴿کیف فعل ربُّک﴾، کیف جاء أخوک؟ کیف حال است که برخی مفعول مطلق هم گفته ­اند. [1]

 

[1] در لهجۀ عراقی «اِشلون، شْـلون» و در حجازی «کیفْ» (kif) گفته می­شود؛ مثال:

کَیفَ حالُکَ؟ در عراق:  اِشـلَونَـکْ؟ (مذکّر) و اِشـلَونِـچ؟ (مؤنّث)

در عربستان: کیفَـکْ؟ (مذکّر) و کیفِـکْ؟ (مؤنّث)

در مصر: إزَیَـکْ؟ (مذکّر) و إزَیِـکْ؟ (مؤنّث)