«دَمْع» به معنای «اشک» و جمع آن «دُموع» و «أدْمُـع» است. هرچند «دَمع» و «عَبْرَة» مترادفاند؛ امّا «عَبْرة» اشکی است که در چشم مانده و نریخته است. جمع «عَبْرة» نیز «عَبَـرات» است.
«دَمْع» به معنای «اشک» و جمع آن «دُموع» و «أدْمُـع» است. هرچند «دَمع» و «عَبْرَة» مترادفاند؛ امّا «عَبْرة» اشکی است که در چشم مانده و نریخته است. جمع «عَبْرة» نیز «عَبَـرات» است.
نام «صَفورا» همریشه با «عُصفور» به معنای «گنجشک» است. عصفور عربی و صفورا عبری است.
«زَرافـة» در عربی بدون تشدید راء است؛ ولی در فارسی «زَرّافه» گفته میشود.
زَرافة به صورت زُرافة نیز صحیح است. نام پارسی آن شتر گاوپلنگ بوده است.
«موسیٰ» یا «موشیٰ» ترکیب (مو: آب+ شا: درخت) است.
آسیه همسر فرعون زمانی که چشمش به سبد زیبای روی رود نیل افتاد فریاد زد: «مو شا مو شا» یعنی «آب درخت آب درخت» و سربازان متوجّه میشوند و سبد زیبای شناور روی آب را که ظاهراً به شاخۀ آویزان درختی گیر کرده بود، از آب در میآورند.
نام موسی برگرفته از فریاد آسیه (موشا) است.
نام بنیامین (بِن+یامین) به معنای «پسر دست راست» دارای ریشۀ عِبری است. یامین در بنیامین همان یَـمین در عربی است.
«عَصا» به معنای «چوبدستی» مؤنّث معنوی مجازی است؛ به همین دلیل در قرآن کریم آمده است:
﴿ما تلک بیـمینک یا موسی﴾
و با اسم اشارۀ مؤنّث «تلک» اشاره شده است.
مثنّای آن «عَصَوان»، جمع قِلّت «أَعْصـی» و جمع کثرت «عُـصـیّ» است.
در زبان کُردی گوچان به معنای عصاست.
«نُقود» به معنای پول در گویشِ عراقی «فُلوس» و در سوریه «مَصاری» گفته میشود.
«مَصاری» جمعِ «مِصریَّة» واحد پول در گذشته بوده است.
واژۀ «آی» در نامِ «آیلار» در تُرکی به معنای «ماه» و پسوند «لار» نشانۀ جمع است.
واژۀ «آی» در نامهای دیگری مانند آیدین، آیناز، آیسان، آیگل، آیسودا نیز وجود دارد.
«آیلار» یعنی آنکه زیباییاش مانند چندین ماه است.
واژۀ «اَسْر» در کُردی جنوبی به معنای «اشک» است.
در کُردی شمالی «فِرْمیسک» بدین معناست.
«اَسرین» کنایه است از «دخترِ زیبا و با عاطفه مانند اشک».
ترجمۀ چند شغل:
آتش نشان: إطفائـیّ
آرایشگر زنان: مَشّاطَة صالَةِ التَّجمیل
آشپز: طَبّاخ
آهنگر: حَدّاد
اتوشوی: کَوّاء
افسر: ضابِط
بازرگان: تاجِر
بازنشسته: مُتَقاعِد
باغبان: بُستانیّ
برقکش: کَهرَبائـیّ
بَقال: بقّال
پارچهفروش: بَزّاز
پاسدار انقلاب اسلامی: حارِسُ الثَّورةِ الْإسلامیَّة
پرستار: مُمَـرِّض
پزشک پوست: طَبیبُ الْأمراضِ الْجِلدیَّة
پزشک زنان: طَبیب نِسائیّ، طبیبةٌ نِسائیَّـة
پزشک کودکان: طبیبُ الأطفال
پزشک گوش و حلق و بینی: طَبیبُ الْأُنفِ و الْأُذُنِ و الْحَنجَرَة
پزشک: طَبیب
پستچی: ساعی الْبَرید
پیرایشگر (سلمانی): حَلّاق
تعمیرکار: مُصَـلِّح
چشمپزشک: طَبیبُ الْعُیون
حسابدار: مُحاسِب
خبرنگار: مُراسِل
خلبان: طَیّار
خیّاط: خَیّاط
داروخانه دار: صَیدَلـیّ
دانشجو: طالِب جامِعیّ
دربان: بَوّاب
دفتردار: کاتِب
راننده: سائِق (در سعودی: سَوّاق)
راهنمای سفر: دلیلُ السَّفَرِ
رفتگر: کَنّاس
روزنامهنگار: صَحَفـیّ
سبزیفروش: بائعُ الْخُضرَوات
سپاهی (پاسدار): حارِسُ الثَّورَةِ
شغل آزاد: مِهْنَـةٌ حُرَّةٌ
شیرینی فروش: حَلْوانیّ
طلافروش: بائِعُ الذَّهَب، ذَهَبیّاتـیّ
فرش فروش: بائِعُ السَّجّاد
فروشنده: بائِـع
قصّاب: جَزّار، لَحّام، قَصّاب
کارمند: مُوَظَّف