آس(سنگ گِرد) + مان (پسوند همانندی): مانند سنگ آس
این تشبیه به این دلیل است که به پندار پیشینیان آسمان گِرد همچون سنگ بزرگ آسیاب است که بر فراز زمین در حال چرخش است. بخش نخستین این واژه را میتوان در واژههای آسیاب، دَستاس و خَراس نیز دید.
آس(سنگ گِرد) + مان (پسوند همانندی): مانند سنگ آس
این تشبیه به این دلیل است که به پندار پیشینیان آسمان گِرد همچون سنگ بزرگ آسیاب است که بر فراز زمین در حال چرخش است. بخش نخستین این واژه را میتوان در واژههای آسیاب، دَستاس و خَراس نیز دید.
ریشۀ واژۀ اُسطوره به درستی پیدا نیست. Story در انگلیسی و أُسْطورَة در عربی تصادفاً همانند نیستند. شاید اسطوره واژهای عربی و از فعل «سَطَرَ: نوشت» باشد.
شاید هم واژۀ معرَّب واژۀ یونانی «ایستوریا» Istoriaباشد که در انگلیسی به صورت هیستوری History به معنای تاریخ و سْتوری Story به معنای داستان شده است.
برخی نیز ریشهاش را فارسی میدانند که وارد عربی شده است. جمع اسطوره، اَساطیر است. گاهی اسطوره را استوره نیز مینویسند.
هنگامی که اسطوره های گوناگون جهان را بررسی میکنیم همانندیهایی در آنها میبینیم، مثلاً طوفانی که همۀ جهان زیر آب میرود و به جز چند تن بقیّه کشته میشوند، در میان مردم یونان، بین النهرین، هند، عبریان و اقوام مایا و آزتک در آمریکای لاتین، رایج بوده است.
شاید خاستگاه همۀ اساطیر از یک سرزمین باشد و این خاستگاه آغازین تمدّن بشری ایران، بابل، هند یا مصر باشد. گاهی شباهتهایی میان اسطورههای یونان کهن با ایران باستان و نیز مکاتب توحیدی وجود دارد. داستان کیومرث پیشدادی که نخستین انسان است، شبیه داستان حضرت آدم (ع) است. داستان جمشید و سلیمان (ع) نیز شباهت بسیار دارد.
اسرائیل لقب حضرت یعقوب (ع) است. دربارۀ ریشۀ نامگذاری اسرائیل چندین سخن گوناگون وجود دارد:
نظر اسلام
لقب اسرائیل، در قرآن چند جا برای یعقوب آمده است. همچنین سورهای به نام «اسراء» در قرآن هست که نام دیگر آن «بنی اسرائیل» است.
محمّد بن جریر طبری آن را برگرفته از سری (به معنای حرکت در شب) دانسته و میگوید:
چون اختلاف میان یعقوب و برادرش عیص ایجاد شد، یعقوب از فلسطین گریخت و به سوی (فدان آرام) رهسپار شد و شبها راه میرفت و روزها پنهان میشد اسرائیل نامیده شد.
در روایتی منسوب به امام صادق (ع) آمده است:
اسرائیل به معنای عبدالله است؛ زیرا «اسرا» به معنای «عبد» است و «ایل» هم نام خدا میباشد.
در روایت دیگر آمده است که «اسرا» به معنای «نیرو» است و ایل نیز «خدا» است و معنای اسرائیل «نیروی خدا» میباشد.
نظر یهود
اسرائیل به معنای «آنکه با ئیل یعنی خدا کشتی گرفت.»، «آنکه بر ئیل (خدا) پیروز شد.» و «آنکه همراه ئیل (خدا) حکمروایی کرد.»
لقب یعقوب پسر اسحاق پسر ابراهیم بود. داستان نامگذاری وی در عهد عتیق، پیدایش ۳۲:۲۸ چنین آمده است:
و یعقوب تنها ماند و مردی با وی تا طلوع فجر کشتی میگرفت و چون او دید که بر وی غلبه نـمییابد، کف ران یعقوب را لـمس کرد، وکف ران یعقوب در کشتی گرفتن با او فشرده شد. پس گفت: «مرا رها کن زیرا که فجر می شکافد.» گفت: «تا مرا برکت ندهی تو را رها نکنم.» به وی گفت: «نام تو چیست؟» گفت: «یعقوب.» گفت: «از این پس نام تو یعقوب خوانده نشود بلکه اسرائیل، زیرا که با خدا (الوهیم) و با انسان نبرد کردی و پیروزی یافتی.» و یعقوب به او گفت: «مرا از نام خود آگاه ساز.» گفت: «چرا نام مرا میپرسی؟» و او را در آنجا برکت داد و یعقوب آن مکان را «فنیئیل» نامیده، گفت: «زیرا خدا (الوهیم) را روبرو دیدم و جانم رستگار شد.»
اگر نام «اسرافیل» را پیوند «سراف+ ئیل» ببینیم و بخش دوم «ئیل» را که در زبان عربی به معنای «خدا» است جدا کنیم؛ واژۀ «سراف» نزدیک به خوانش اوستایی «سروش» یعنی «سرو» sru است.
در گویش فارسی خوارزمی، سروش را «اسروف» میخوانند (کتاب آثارالباقیة، 74) که مانند اسرافیل است.
تلفّظ درست «اُستُوا»، «اِستِواء» است در فارسی همزۀ آخر کلماتی مانند زهراء، ابتداء، انتهاء، صحراء و شهلاء را میاندازیم. پس اِستِواء را استوا مینویسم. اما اُستُوا تلفظ نادرست این کلمه است. این مشکل الفبای ماست که کسی در اندیشۀ اصلاح آن نیست و موجب میشود در بسیاری از موارد کلمات نادرست ادا شوند. چون ما حرکتگذاری انجام نـمیدهیم لذا این مشکل کاملاً طبیعی است.
نـمیدانیم دیااُکو نخستین شاه ماد است یا دَیّااُکو؟
جُنوب درست است یا جَنوب؟
شُمال است یا شِمال یا شَمال؟
مِعده یا مَعِده؟
چِنین یا چُنین؟
مَحْوَطه یا مُحَوّطه؟
و صدها مثال دیگر.
استوا یعنی مساوی بودن و مصدر ثلاثی مزید است.
اِستَوی ، یَستوی ، استواء بر وزن اِفْـتَـعَـلَ، یَفتـَعِلُ، اِفتِعال از باب افتعال و ثلاثی مزید است.
این واژه که از پارسی به عربی به صورت استاذ وارد شده است، در فارسی میانه به صورت awestad بوده و شاید از ریشۀ ایستادن (اِستادن) گرفته شده باشد. استاد کسی است که می ایستد و به دانشجویان نشسته اش درس می دهد.
استاد در عربی به صورت أُستاذ در آمده و جمع آن أَساتِذَة است ولی در فارسی جمع آن اساتید است.
انگلیسی: ایزIs ایتالیایی: اِ è پرتغالی: اِ é اسپانیایی: اِس es رومانیایی: یِستِه este
هلندی: ایس is هندی: هِه है لیتوانی: اِستی اسلاو: جِستی سانسکریت: اَستی
آلمانی: ایزتist فرانسه: اِ est کردی: هَس
در اصل «آب زُقّه» بوده است. (غیاث اللُّغات صفحۀ 14) زُقّه در عربی یعنی دانه و آن است که پرنده از گلو بر میآورد و در دهان جوجه می اندازد و نیز دارویی است که با شیر مادر در دهان کودک ریزند. حرف ب در آب زُقّه افتاده است؛ درست مانند «آخور» که آن هم «آب خور» بوده است.
آزوقه را آذوقه هم نوشته اند که بهتر است با ز نوشته شود.
هرگاه کسی از دارایی دیگری ببخشد، این سخن دربارهاش گفته میشود. خلیفه نیز هارون الرشید عبّاسی و وزیرش جعفر برمکی است.
در کتاب «داستان های امثال نوشتۀ مرتضویان، از عرب تا دیالمه، تاریخ تمدن اسلام نوشتۀ جرجی زیدان چنین داستانی آمده است:
عبدالملک بن صالح از بزرگان خاندان بنی عباس بود که مردی دانشمند و پرهیزکار بود. وی پیش از به خلافت رسیدن هارون الرشید به فرمان هادی، خلیفۀ وقت، حاکم موصل بود ولی پس از دو سال، در زمان خلافت هارون الرشید بر اثر بدگویی مخالفان از حکومت بر کنار و در بغداد خانه نشین شد.
وی چون دستی گشاده داشت پس از چندی بدهکار شد. ولی عزّت نفس نـمیگذاشت که از هر مقامی درخواست کمک کند. از سوی دیگر چون از بخشندگی جعفر برمکی، وزیر توانای هارون الرشید آگاه بود و میدانست که جعفر برمکی مردی دانشمند است و قدر دانشمندان را بهتر میداند نیمه شبی با چهرۀ بسته راه خانۀ جعفر برمکی را در پیش گرفت و اجازۀ ورود خواست.
اتّفاقاً در آن شب جعفر برمکی با گروهی از دوستان و محارم خود بزم شرابی ترتیب داده بود. هنگامی که پیشخدمت مخصوص سر در گوش جعفر کرد و گفت عبدالملک بر در سرای است و اجازۀ حضور میخواهد. جعفر وی را دوست صمیمی خود عبدالملک پنداشت و اجازۀ ورود داد.
هنگامی که عبدالملک صالح وارد شد و جعفر برمکی او را دید، چنان منقلب شد که از جای خود جهید و بر پا ایستاد. میگساران باده بریختند و گلعذاران به پشت پرده گریختند، رامشگران نیز دست از چنگ و رباب برداشتند و پا به فرار گذاشتند.
عبدالملک چون آشفتگی جعفر را دید با کمال خوشرویی در کنار بزم نشست و فرمان داد تا مُغنّیان بنوازند و ساقیان جام شراب را در گردش آورند.
جعفر چون آن همه بزرگمردی از عبدالملک صالح دید بیش از پیش شرمنده شد و پس از ساعتی اشاره کرد تا بساط شراب را برچیدند و همۀ حاضران را مرخّص کرد. سپس بر دست و پای عبدالملک بوسه زد و گفت: از این که بر من منّت نهادی و بزرگواری کردی بیاندازه شرمنده و سپاسگزارم. اکنون هر چه بفرمایی به جان خریدارم.
عبدالملک پس از شرح مقدّمهای حال خود باز گفت و از جعفر برمکی درخواست یاری کرد. جعفر بیدرنگ و با گشادهرویی این درخواست و چند درخواست دیگر عبدالملک را برآورده کرد و صبح آن شب عبدالملک در حالی که بسیار خوشحال بود خانۀ جعفر را ترک کرد.
بامدادان جعفر برمکی به دارالخلافه رفت و به حضور هارون الرشید یافت. خلیفه به جعفر گفت: پیداست که امروز خبر مهمّی داری. جعفر گفت: آر ، شب گذشته عموی بزرگوارت عبدالملک صالح به خانۀ من آمد و تا صبح با یکدیگر گفتگو کردیم. هارون الرشید که نسبت به عبدالملک بی مهر بود با خشم گفت: این پیر هنوز از ما دست بردار نیست. قطعا توقّع نابجایی داشته است.
جعفر با خونسردی پاسخ داد: اگر ماجرای شب گذشته را به عرض برسانم امیرالمؤمنین خود به گذشت و بزرگواری این مرد شریف و دانشمند اعتراف خواهند کرد. آنگاه داستان بزم و شراب و حضور غیر مترقّب عبدالملک و همۀ داستان پیش آمده را بازگو کرد.
خلیفه با شنیدن سخنان جعفر بسیار تحت تأثیر واقع شد و گفت: از عمویم بعید به نظر می رسید که تا این اندازه جوانـمردی نشان دهد. از مردانگی و بزرگواری او خوشم آمد و آنچه کینه از وی در دل داشتم یکسره زائل شد.
جعفر برمکی چون خلیفه را بر سر نشاط دید به سخنانش ادامه داد و گفت: ضمن گفتگو معلوم شد که پیرمرد در این اواخر مبلغ قابل توجّهی بدهکار شده است که دستور دادم قرضهایش را بپردازند. هارون الرشید به شوخی گفت: قطعاً از کیسۀ خودت .
جعفر با لبخند گفت: «از کیسۀ خلیفه بخشیدم.» چه عبدالملک در واقع عموی خلیفه است و حق نبود از بنده این گونه جسارتی سر بزند. هارون الرشید که جعفر برمکی را بسیار میداشت چیزی نگفت و با درخواستش موافقت کرد.
جعفر دوباره سر برداشت و گفت: چون عبدالملک دستی گشاده دارد و مخارجش بسیار است مبلغی هم برای تأمین آیندهاش حواله کردم. هارون الرشید به شوخی گفت: این مبلغ را حتماً از کیسۀ شخصی بخشیدی. جعفر پاسخ داد: چون از اعتماد کامل برخوردار هستم؛ از کیسۀ خلیفه بخشیدم.
هارون الرشید لبخندی زد و گفت: این را هم قبول دارم، به شرط آن که دیگر گشادبازی نکرده باشی.
جعفر گفت: امیرالمؤمنین بهتر میدانند که عبدالملک آفتاب لب بام است و دیر یا زود غروب میکند. آرزو داشت که واپسین سالهای عمرش را در جوار مرقد پیامبر اسلام (ص) بگذراند. نتوانستم این خواهش دل رنجور را برآورده نکنم. لذا فرمان حکومت و ولایت مدینه را به نام او صادر کردم. هارون به خود آمد و گفت: راست گفتی، عبدالملک شایستگی این مقام را دارد و صلاح است حکومت طائف را نیز به آن اضافه کنی.
جعفر پس از قدری تأمّل ادامه داد: ضمناً نیز وعدۀ قبول دادم. هارون گفت با این ترتیب و تمهیدی که شروع کردی، قطعاً آخرین آرزوی او را هم از کیسۀ خلیفه بخشیدی؟
جعفر برمکی رندانه پاسخ داد: اتّفاقاً بخشش در این مورد به ویژه جز از کیسۀ خلیفه عملی نبود؛ زیرا عبدالملک آرزو دارد فرزندش صالح به افتخار دامادی خلیفه امیرالمؤمنین نائل آید. من هم با استفاده از اعتماد و بزرگواری خلیفه این وصلت فرخنده را به او تبریک گفتم و حکومت مصر را نیز برای فرزندش، یعنی داماد آیندۀ خلیفه، در نظر گرفتم.
هارون گفت: تو نزد من به قدری گرامی هستی که آنچه از جانب من تعهّد کردی همه را یکسره میپذیرم؛ برو از هم اکنون ترتیب کارهای عبدالملک را بده و او را به سوی مدینه بفرست.