نام‌شناسی و ریشۀ واژه‌ها

این مطالب بخشی از کتاب دانشنامۀ نام‌ها و واژه‌ها نوشته اینجانب است. با ذکر منبع استفاده از این مطالب بدون اشکال است.

نام‌شناسی و ریشۀ واژه‌ها

این مطالب بخشی از کتاب دانشنامۀ نام‌ها و واژه‌ها نوشته اینجانب است. با ذکر منبع استفاده از این مطالب بدون اشکال است.

«سَماء» مذکّر و مؤنّث است. هرچند طبق قاعده ظاهراً مذکّر باید باشد؛ چون همزه ریشۀ کلمه است. (سَماو= سَماء)

سماء به معنای سقف مذکّر است؛ مانند: ﴿السَّماءُ مُنفَطِرٌ بِـهِ﴾

سماء به معنای آسمان مؤنّث است؛ مانند: ﴿إذا السَّماءُ انفَطَرت﴾ (معجم المذکر و المؤنث، دکتر محمّد أحمد قاسم، دار العلم للملایین)

«إلٰه» بدون الف نوشته می­شود. در ابتدای نزول قرآن رسم­الخطّ عربی دارای حروف کشیدۀ (ــٰـا ، ــُو ، ــِی ) نبود؛ لذا کلماتی مانند رحمن، إسمعیل بی الف کشیده بودند. بعدها که برای آسان­سازیِ خواندن، الف کشیده اضافه شد؛ بسیاری از کلمات اصلاح شد؛ امّا کلمات معروفی مانند هٰذا، ذٰلِکَ، إلـٰـه و رحمٰن در ﴿بسم الله الرحمن الرحیم همچنان با رسم­الخطّ قدیم نوشته شد.

برخی اسم­ها در عربی ریشۀ عبری دارند. به چند اسم غیر عربی (عبری) دقّت کنید:

إسماعیل (اِسماع + إیل: سَمِعَ اللّٰه): آنکه خدا صدایش را شنید؛ إبراهیم (إب + راهیم: أب رحیم): پدر مهربان؛ زکریّا (زکر + یَهوه: ذَکَرَهُ اللّٰه): خدا او را یاد کرد؛ حَوّاء (حَیاة): زندگی، آدَم: خاکی؛ بِنیامین (بِن + یَـمین): فرزند دست راست؛ سارا: شاهزاده­ام؛ سالومه: آشتی؛ یونس: کبوتر؛ اِسحاق (یِصحَق: یَضحَک): می­خندد؛ إسرافیل (إسراف+ئیل): درخشیدن چو آتش؛ أیّوب: مراجعه­کننده به خدا؛ جبرائیل (جبرا + ئیل): مرد خدا؛ دانیال (دانـی + ئیل): خدا داور من است؛ داوود: محبوب؛ سلیمان: آشتی؛ میکائیل (می + کا + إیل = مَن کَإلٰه) کسی که شبیه خداست، چه کسی مثل خداست؛ یَعقوب: گیرندۀ پاشنه (چون هنگام تولّد پاشنۀ پای برادر دوقلویش در دست او بود.)؛ یوسف (یُضیفُ): می­افزاید؛ عِزرائیل: یاور خدا؛ یوحَنّا (یحیی): زنده می­ماند؛ صَفورا (عُصفور): گنجشک[1]

 

[1] کتاب در دست چاپ انتشارات مدرسه به نام «­دانشنامۀ نام­ها و واژه­ها» اطّلاعات مناسبی در این باره به شما ارائه می­دهد.

فرق عام و سَنَة: معمولاً این دو مترادف گرفته می­شوند. در فرهنگ­های لغت عربی و فارسی هر دو را مترادف یا با تعاریفی نزدیک به هم ذکر کرده­اند، المنجد ذیل عام (عَوَمَ) آن را این­گونه تعریف کرده است: ‌أربعة فصول، سنة کاملة متوالیة و در تعریف سنة (سنا- سنو) آورده­اند: «اثناعشر شهراً» و «3٦٥ یوماً». یعنی «سَنَة» همان سال خورشیدی است. گفته می­شود: عام الفیل، عام الحزن، عام الوفود، عام فتح مکة؛ ولی گفته نـمی­شود: سنة الفیل، سنة الحزن و سنة فتح مکة. امروزه عام 201٤ و سنة201٤ هر دو گفته می­شود؛ امّا در متون کهن (سنة) گفته می­شد و (عام) برای حوادث بوده است.

امروزه اصطلاح العامُ الدِّراسیُّ کاربرد بیشتری از السَّنَـةُ الدِّراسیَّـةُ دارد.  [1]

 

[1] عام: (اسم) الجمع : أَعوام / العامُ : السَّنة / رأس العام : أوَّلُه

عام الحُزْن: العام العاشر من بعثة النبیّ (ص) و هو العام الذی تُوفّی فیه أحبّ النّاس إلى الرسول و آثرهم عنده؛ زوجته خدیجة، و عمّه أبو طالب

عام الفیل: العام الذی هجم فیه الأحباشُ بأفیالهم على الکعبة، و فیه کانت ولادة النبیّ .

سَنة: (اسم) الجمع: سنوات، و سِنونَ

السَّنة البسیطة : عدد أیامها 365 یومًا ، / السَّنة الدِّراسیّة أَو السَّنة الْمَدرَسیّة: مُدّة الدِّراسة و تَـمتَدّ عادةً من أوائل الخریف حتى أوائل الصَّیف من العام التَّالی / السَّنة المیلادیّة: السَّنة الَّتی یبدأ عَدُّها عام ولد المسیح / رأس السَّنة : أوَّلُ یوم منها

«قـامَ» یعنی ایستاد، برخاست، بلند شد؛ امّا وَقَفَ یعنی ایستاد، توقّف کرد  [1]

 

[1] قامَ: قامَ إلى / قامَ بـ / قامَ على / قامَ لـ یَقوم، قُمْ، قیامًا، و اسم فاعله قائم و اسم مفعوله مَقوم

تِلمیذ: به معنای دانش­آموز دبستان است. واژۀ سُریانی معرّب به معنای شاگردی است که پیشه­ای می­آموزد. (خود کلمۀ شاگرد نیز در فارسی شاه­گِرد بوده است. یعنی خدمتگزاری که گرد شاه است.) جمع آن افزون بر تَلامیذ، تَلامِذَة نیز هست. در فارسی مصدر «تَـلَـمُّـذ» را از آن ساخته­ایم که در عربی به کار نـمی­رود. تلمیذ تقریباً هم­معنای طالِب است. امّا طالِب دانش­آموز دبیرستانی و یا دانشجو است؛ مثال:

طالِب ثانَـویّ: دانش­آموز دبیرستانی و طالِب جامِعیّ: دانشجو.[1]

 

[1] تِلمیذ: دانش­آموز دبستانی، شاگرد / الجمع : تَلامِذةٌ و تَلامیذُ  

التَّلْمِیذُ: خادم الأُستاذ من أَهل العلم أَو الفنّ أَو الحرفة، طالب العلم، و خصّه أهل العصر بالطالب الصغیر فی المراحل الدراسیّة الأولى، تلمیذٌ فی مدرسة ابتدائیّة، صبیّ یتعلَّم صنعة أو حرفة.

جمعِ «اِبن» به دو صورت أَبْناء و بَنونَ (بَنینَ) درست است. واژۀ بنین ملحق به جمع مذکّر سالـم است. ملحق به جمع مذکر سالـم کلماتی ­اند که اعراب جمع مذکر را می­گیرند امّا شرایط آن را ندارند و معروف­ترین آنها عبارت­اند از کلماتی که معنای جمع دارند و مفردی از خود ندارند، مانند:

«أولو» و «عالَمونَ» (جمع عالَم) و «اعداد عقود» مانند «عِشرون» تا «تِسعون» و کلماتی نظیر «بَنون» و «أَرضون» و «سِنون» که ملحق به جمع به شمار می ­آیند.

«مُشاة» جمع ماشی به معنای پیاده است. مانند «قُضاة» که جمع قاضی است. الْمَشْـی به معنای پیاده ­روی و راه ­رفتن است. (مَشَی، یَـمْشی، مَشْیـاً و تِـمشاءً) در سفرهای زیارتی فعل امر «اِمْشِ» توسّط مأموران بسیار به کار می­ رود که موجب ناراحتی برخی زائران می­گردد و تصوّر می­کنند معنای بدی دارد؛ زیرا در گذشته حشره­ کشی به نام «اِمشی» وجود داشت.

«ما» معانی و کاربردهای زیادی دارد؛ مثال:

﴿ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ : به او شعر نیاموختیم

﴿ما یَنبَغی لَـهُ : شایستۀ او نیست.

﴿ما هذا بَشَراً این آدمی­زاد نیست.

﴿و أَوصانی بِالصلاة و الزکاة ما دُمتُ حیّـاً مریم/31 در اینجا ما دُمتُ یعنی مدّت زندگی­ام.

ما هذا؟ این چیست؟

﴿ما عندکم یَنفَدُ و ما عنداللهِ باقٍ آنچه نزد شماست تـمام می­شود و آنچه نزد خداست ماندگار است.

﴿إن تبدوا الصدقات فنعما هی یعنی فنعم الشیء هی.

غَسَلْتُـهُ غُسلاً نِعما و دَقَقْـتُهُ دقّـاً نعما؛ یعنی نِعمَ الغُسل و نِعمَ الدَّقّ.

مَرَرْتُ بِـما مُعجِب لَکَ؛ یعنی بشیءٍ مُعجِبٍ لَکَ.

ما أجمَلَ الرَّبیعَ! : بهار چه زیباست!

إنَّـما أخوکَ ذو هِمَّـةٍ. در اینجا حرف کافّـۀ ما اجازه نداده است که إنَّ بتواند کلمۀ أخ را منصوب کند. إنَّ أخاکَ ذو همةٍ.

مادامت السماوات و الأرض؛ یعنی چندان­که آسمان­ها و زمین بپاید. (از اقسام مای زائده مای تأکید به معنای «چندان­که» است.)

﴿القارعة ما القارعة ؛ یعنی قیامت و چه قیامتی! در اینجا «ما» برای تفخیم به کار رفته است.

حبیب، خَلیل و صَدیق» به معنای دوست هستند. امروزه واژۀ صَدیق به معنای دوست (رفیق) به کار می­ رود. واژۀ «حبیب» نیز جنبۀ عاطفی دارد. خلیل لقب حضرت ابراهیم 7 است.