نام‌شناسی و ریشۀ واژه‌ها

این مطالب بخشی از کتاب دانشنامۀ نام‌ها و واژه‌ها نوشته اینجانب است. با ذکر منبع استفاده از این مطالب بدون اشکال است.

نام‌شناسی و ریشۀ واژه‌ها

این مطالب بخشی از کتاب دانشنامۀ نام‌ها و واژه‌ها نوشته اینجانب است. با ذکر منبع استفاده از این مطالب بدون اشکال است.

ببخشید که این اصطلاح را توضیح می دهم حمل بر بی ادبی نشود .

گاهی واژه ای را نادرست تلفظ می کنند  و همان اشتباه بر سر زبان می افتد . تا پنجاه سال پیش مردم در زمستان برای گرم شدن دور کرسی می نشستند و برای سرگرمی و وقت گذرانی گاهی چرت و پرت هایی به هم می بافتند و می خندیدند و این سخنان کُرسی شعر نامیده شد که ما امروزه آن را بد تلفظ می کنیم.من تلفّظ درست این واژه را هنگامی که کودکی بیش نبودم از پیرمرد با سوادی شنیدم و از آن هنگام این را به یاد دارم . در آن وقت ندانستم منظور او چیست.چون همیشه به گونه ی دیگر شنیده بودم .

 

 

مادر=مویْ =مار= دالِگ

پدر = پِس = پِر=باوْگ

پسر = پور = ریکا= کُر

دختر = دُت = کیجا= دیَت

خروس = تیلا = تِلا= کَلَه شیر

خاله = ماکا = مِرخا= میمِگ

بنشین = پَنه = هَنیشْ= بِنیش

بخور = واخُر=بَخِر=بِخْـوَه

بزن = دِیِن = بَزِن= بِ

ببین = وِتن = هارِش= بِرون

بخواب = بَخُس =باخِس= بِخَف

بگو= بِوا = بَوُ = بوْیژ

بپوش= دِوُر= ؟= بِکه بَر

انجام بده =هاکِ= هاکِن= بِکَه

گوسفند= پَس =گسپَن= کاوِرْ

گاو= گُ = گو = گا

اشک= اَسوره = هَسری= اَسْر

جالب است که این اشک است که درکردی و سنگسری و آملی همانند است.

فَرانَک نام دخترانه ی بسیار زیبا و خوش آهنگی است به معنی پروانه،فرانک پیوندی از « فَران + ـَک » است . فران همان « پَران » است که از ریشه ی پریدن است و کاف نیز مانند دخترک و پسرک و طفلک برای تحبیب « دوست داشتن » است . پس فرانک یعنی کوچولوی پرنده که همان پروانه باشد . از شخصیت های شاهنامه، نام مادر فریدون پادشاه پیشدادی و همسر آبتین است.

در لغتنامه ی دهخدا در باره اش چنین آمده است :

فرانک . [ ف َ ن َ ] (اسم خاص ) نام مادر فریدون است . (برهان ). مادر فریدون فرخ بود که او را در بیشه ٔ مازندران پنهان کرده بود، چنانکه در تواریخ است . (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) :

فرانک بُدَش نام و فرخنده بود

به مهر فریدون دل آگنده  بود.

فرانک . [ ف َ ن َ ] (اسم خاص ) دختر دهقان برزین که زن بهرام گور بود. (ولف )

مهین دُخت را نام ماه آفرید

فرانک دگر بُد، دگر شنبلید

 

« دَمِت گـَـرم » یعنی « آفرین بر تو که کار بجایی انجام دادی . یا سخن زیبایی بر زبان راندی. »

« دَم » به معنای « نَفَس » و نیز « دهان » است . « گرم » نیز که آشکار است .  پس « دمت گرم » یعنی : « نفست گرم بادا  ! » نفس سرد کنایه از مرگ است و خوب نیست . نفس گرم نشانه تندرستی است .

« دوز » واژه ای  ترکی به معنی نمک است. امروزه در بسیاری از گویش های عامیانه عربی به کار می رود. چیزی مانند « زِکی » در فارسی که گاهی برای ریشخند از آن استفاده می شود با این فرق که زکی مؤدّبانه تر از آن است .
   اما چگونگی رفتن این واژه از ترکی به عربی و دگرگونی معنایی آن داستانی خواندنی دارد .
حکومت عثمانی از بازرگانان بابت کالاهای که خرید و فروش می کردند مالیات می گرفت. در میان کالاها تنها نمک مالیات نداشت و بازرگانان برایش مالیاتی به حکومت عثمانی نمی پرداختند. به همین خاطر بازرگانان عرب هنگامی که از برابر سربازان و  بازرسان ترک می گذشتند می گفتند: دوز دوز! منظرشانت این بود که بارمان نمک است . و  بدین سان از پرداخت مالیات می گریختند. کم کم معنای این کلمه دگرگونه و اهانت آمیز شد  و بازرگانان عرب آنرا برای ریشخند ماموران عثمانی می گفتند درحالی که این کلمه در اصل به معنای نمک است.این واژه امروزه در لهجه های عربی  به شکل "تز"، " طز" و "طظ" نوشته می شود.
مبادا این واژه را در هنگام غذا خوردن یک عرب حتی از روی شوخی به او بگویید .

سواد یعنی سیاهی و یک مصدر عربی است. کسانی که بلد بودند بنویسند  در حقیقت کاغذ سفیدی را سیاه می کردند . یعنی توانایی سیاه کردن کاغذ را داشتند . از این رو به آنان « با سَواد » گفته شد .این کلمه در عربی معادل ندارد و بدان می گویند : « الّذی یعرف الکتابة » پس ما ایرانیان واژه بامزه ای را از پیوند دو واژه ( با+سواد) ساخته ایم و دریافت نوینی به آن بخشیده ایم .

اِملاء نیز یعنی پُر کردن و هم خانواده ی مَملو است. زیرا در گذشته ای نه چندان دور که کاغذ گران  و دست نیافتنی بود برای نوشتن همه جای آن را پُر می کردند و جای خالی بر جای نمی ماند . پس براستی که با سواد ، با سواد بوده ؛ چون همه ی کاغذ را سیاه می و همچنین کاغذ را هم پر می کرد .

 

 

چاخان/ آقا/آغا/ بیگ/ بیگم/ خان/ خانم/ خپل / قُرُمساق / اُلاغ /یوغور / قلدر/ آلتون( زر)/ اردو/ ایل / ایلخان/ایلچی/بَهادُر/تومان ( به معنی ده هزار)/سوغات/سیورسات/قورچی/نوکر / یاسا( به معنی قانون)/ یاغی

 

 

 

مادی/ پارسی باستان/اَوِستایی/

 

مادی کهن : زبان مردم غرب ایران در 2700 سال پیش . ریشه ی زبانهای کردی ، لری ، لکی ، بختیاری. مثلاً به ماهی و آهن گفته می شود : ماسی ، آسِن . امروزه کردها مثلاً کردهای فیلی ( فهلوی) و جاف و سورانی این دو واژه را همچنان به کار می برند . رود گاماسیاب در کرمانشاه همان گاو ماسی آب است . یعنی رودی که ماهی به بزرگی گاو دارد.

در کتیبه های هخامنشی نوشتارهایی از این زبان مانده است . مادی کهن با پارسی باستان شباهت بسیار داشته و این دو قوم ایرانی زبان هم را می فهمیده اند اما امروزه نه تنها این گونه نیست  بلکه حتی گویشهای مختلفی میان خود کردها و لکها و بختیاریها و لرها وجود دارد که موجب می شود مثلاً کرد فِیلی ( فهلوی) زبان کرد هورامی را اصلاً نفهمد و یا زبان کردهای سوری و ترکیه  یعنی گویش کرمانج با گویش کرمانشاه و ایلام کاملاً گونه گون باشد .

پارسی باستان : زبان مردم پارس در مرکز و جنوب ایران بود. کتیبه بیستون در نزدیکی کرمانشاه به این زبان و البته دو زبان دیگر در کنارش است . مثلاٌ ( کَپوتـَه ) یعنی (کبود رنگ ).( اَوَهــیـَـه رادی ) یعنی (  برای او )  همین دو نمونه بیانگر میزان تغییر پارسی باستان است .

اوستایی: زبان مردم شرق و شمال شرق ایران بود. این زبان زبان اوستای زرتشت است. ( رَئوچـَه ) یعنی ( روز ) . در بلوچی امروزی ( روچ ) و در کردی ( روژ) به ( رَئوچه ) نزدیک ترند تا واژه ی ( روز ) در فارسی امروز .  هرچند در فارسی کنونی روشن و روشنایی بازمانده ی همین ( رئوچه ) هستند.

مثلاً (بِچو) به کردی ایلام و کرمانشاه یعنی برو . ولی در کرمانجی که دست بر قضا زبان کردهای اورمیه نیز هست ( وَرَه ) یعنی برو . و میان وره و بچو فرق بسیار هست .

 

 

خَرابات ظاهراً جمع خرابه و به معنی ویرانه هاست .در ادبیّات فارسی منظور از آن جایگاه بی اعتنایی به دنیا و آداب و رسوم و جای رسیدن به پروردگار است .

ولی  ریشه ی خرابات ، « خْـوَر آباد » است . واژه ی « خْـوَر آباد » یعنی جایگاه خورشید . هنوز در کُردی ( کردی فَهلَوی )به خورشید می گویند « خْـوَر » و در نام « خراسان » نیز که پیوند « خْوَر + آستان » است  و به معنی جایگاه خورشید است ؛ نام خور دیده می شود .

از آنجا که در آیین های یکتاپرستی روشنایی نماد پروردگار زمین و آسمان هاست  واژه ی « خْـوَر آباد » بیانگر  پرستشگاه  است واژه ی « مِهراب » که در عربی به صورت « مِحراب » به کار رفته است نیز دارنده ی واژه ی « مِهر » است که به معنای خورشید است .محراب را به نادرست در دستور زبان عربی اسم مکان می دانند حال آنکه اسم مکان بر وزن مَفعَل ، مَفعِل و مَفعَلَة است  و مِحراب بر وزن مِفْعال  اسم آلت می شود . شُوَنــد ( دلیل )این نادرستی این است که ریشه اش را ندانسته اند. مهراب نیز همچو خرابات بار معنایی همانندی دارد .

 

 

حَلوای لَن ترانی    تا نخوری ندانی

یعنی تا این بلا سرت نیاید نمی فهمی . تا دچار این درد یا این وضع نشوی درک نمی کنی. حلوا خوردن معمولا آدمی را به یاد مراسم ختم کسی می اندازد و حلوای کسی را خوردن یعنی مردن او.

از آنجا که مردم خواندن واژه ی لَن تَرانی را درست در نیافته بودند ؛ هرکسی آن را به گونه ای  خوانش می کرد . یکی تَنتَنانی دیگری به گونه ای دگر . امّا لن ترانی درست است .

لن ترانی اشاره به داستان موسی و قومش در قرآن است که قوم موسی از او می خواهند خدا را به ایشان بنمایاند و هرچه موسی بدیشان می گوید شدنی نیست ؛ همچنان مردم وی پافشاری می کردند .و آیه « لن ترانی یعنی هرگز مرا نخواهی دید » فرود می آید .

{ قالَ رَبِّ أرِنـی أنظُر إلَیکَ . قالَ لَن تَرانی ولکِن انظُرْ إلی الجَبَلِ فَإن استَقَرَّ مَکانَـهُ فَسَوفَ تَرانی .}   143 أعراف

گفت پروردگارا خودت را به من نشان بده . گفت هرگز مرا نخواهی دید ولی به کوه بنگر . اگر در جایش ماند؛ مرا خواهی دید.}

مردم همراه موسی (ع) برای دیدن خدا به سوی کوه راه می افتند که با جلوه گر شدن خدای به کوه آذرخشی می آید و جز موسی همگان نابود می شوند و موسی به درگاه خدا ناله می کند که من چگونه نزد قوم برگردم  و چه بگویم . آیا بگویم همه کشته شدند؟ و ...

پس این زبان زد ( ضرب المثل) ریشه از این داستان دارد .

این زبان زد را وقتی به کار می برند که بخواهند به کسی هشداری دهند و بگویند تو که نمی دانی با انجام این کار چه بر سرت خواهد آمد و چه خواهد شد .