نام‌شناسی و ریشۀ واژه‌ها

این مطالب بخشی از کتاب دانشنامۀ نام‌ها و واژه‌ها نوشته اینجانب است. با ذکر منبع استفاده از این مطالب بدون اشکال است.

نام‌شناسی و ریشۀ واژه‌ها

این مطالب بخشی از کتاب دانشنامۀ نام‌ها و واژه‌ها نوشته اینجانب است. با ذکر منبع استفاده از این مطالب بدون اشکال است.

خوردن در اصل (خُواردَن) بوده است. 

هنوز در کُردی خُواردِن کاربرد دارد.

بخش دوم واژگانی مانند گیاهخوار دلیلی بر این ریشه است.

خواردن در فارسی خوردن شده است.

دالَکی: شهری در استان بوشهر در بخش مرکزیِ شهرستان دَشتِستان است. ریشۀ نامِ آن به درستی پیدا نیست.
1. دالَکی در اصل «دارِ لَکی» یا «دارِ لَکّه¬ای» بوده است. درختِ سِدر یکی از درختان محلّی منطقه است که در گویش بومی «دار« و «کُنار» گفته می¬شود و از دیدگاهِ مردمِ عوام، مقدّس بوده است. در نزدیکیِ شهر، تک درختِ سدری وجود داشته که مردمان، پارچه¬های سبز رنگی به نشانۀ نظرکردۀ امامان به آن می¬آویختند و رهگذران در پاسداشت و نگاهداشتِ درخت، کوشا بودند. این درخت در آغاز «دارِ لَکی» یا «دارِ لَکّه¬ای» نام داشت. در گویش دشتستان «لَکه» به تکّه¬های پارچه گفته می¬شود.
2. «دالَکی» پیوندِ (دال: عقاب + پسوند ـَک + ی نسبت) است. 
نام «دالَکی» نشانگر این است که در گذشته در این سرزمین عقاب یا کرکس بسیار بوده است.
پسوندی « ـَک» در بسیاری نام¬ها به جز «دالَکی» (دالَک) یافت می¬شود؛ مانند: 
اَنارَک، قُلهَک، شِمشَک، وَنَک، کاشانَک، لَشکَرَک، اِصفَهانَک، نِیِستانَک، بیابانَک، سوهانَک، کَهریزَک، پَرَندَک و ... 
نام «دال» در شهر دالاهو در استان کرمانشاه (دال + آهو) همانند «دالَکی» است. همچنین «اَلَموت» قزوین نیز در اصل «دال آموت» (دال به من آموخت) است. جمله¬ای که حسن صبّاح با یافتن این دژ استوار و تبدیل آن به پایگاه خودش بر زبان آورد. در برخی روستاهای ایران نیز نام «دال» به چشم می¬خورد: مانند دالخانی رامسر.
دانشنامه‌ی نام‌ها و واژه‌ها. انتشارات مدرسه. عادل اشکبوس.
https://t.me/ketabearabi

زمین: سومین سیّارۀ سامانۀ خورشیدی (منظومۀ شمسی) است. زَمین، زِمستان و زَمْهَریر واژگان هم¬ریشه¬اند. «زَم» به معنای «سرد، سرما» است. «زمین» اسم منسوب (زَم + ین) است. «زمستان» به معنای «سرزمین سرما» و «زَمْهَریر» به معنای «سرمای سخت» است. شاید از آنجا که زیر پای آریاییان باستان پیش از کوچ بزرگ، یخ¬ بسته بود، «اِرْت» را زمین به معنای «سرد و یخ¬بسته» گفتند. در زبان کردی کُرمانجی به زمین «اِرْد» گفته می¬شود که با «اِرْت» هم¬ریشه است. واژه¬های «erde» در آلمانی و «earth» در انگلیسی نیز اشتراک ریشه با این کلمه دارد. کلمۀ «أَرْض» در عربی نیز بی¬ارتباط با «اِرْت» در فارسی نیست.
 برخی «زم» را یکی از فرشتگانِ دین زرتشت می¬دانند؛ «زَم» با پسوند «ین» که واژۀ «زمین» را به وجود آورده‌است.

دانشنامه‌ی نام‌ها و واژه‌ها. انتشارات مدرسه. عادل اشکبوس.
https://t.me/ketabearabi

 

مِرّیخ: به زبان عربی همان «بَهْرام» به زبان فارسی است. مِرّیخ چهارمین سیّاره در سامانۀ خورشیدی است. 
دربارۀ معنا و ریشۀ واژۀ مِرّیخ پراکندگی سخن هست.
منحوس و دالّ بر جنگ و خُصومت و خونریزی و ظلم است. (مُنتَهَی الْأرَب) 
گویند سبب تسمیۀ آن سرعتِ سیرش است و برخی گویند به سبب رنگ زرد و سرخ آن است که شبیه مرداسنج (مردار سنگ) باشد. (از أقرَبُ الْمَوارِد).
سبب تسمیۀ آن، تشبیه به آتش است از نظر سُرخی، و گویند مِرّیخ در لغت عبارت از تیر بدون پر است که در حرکت خود پیچ و تاب می¬خورد و ستارۀ مذکور نیز به سببِ به چپ و راست رفتن در حرکت بدین نام خوانده شده است. (از صُبْحُ الْأعشیٰ جلد 2) 
دانشنامه‌ی نام‌ها و واژه‌ها. انتشارات مدرسه. عادل اشکبوس.
https://t.me/ketabearabi

بِلْقِیْس نام دخترانۀ عِبری است. برخی ریشه¬اش را برگرفته از واژۀ یونانی pallaxis، به معنای «دختر باکره» یا «همخوابه» دانسته‌اند و برخی ریشۀ یونانی آن را به معنای «نوعی ابزار موسیقی» دانسته‌اند. برخی بلقیس را از واژۀ اَوِستایی  pairika بر گرفته¬اند که بعدها در فارسی به صورت «پَری» درآمده است. (دانشنامۀ جهان اسلام جلد 4 صفحۀ 73)

برگرفته از کتاب دانشنامه نامها و واژه ها انتشارات مدرسه
 https://t.me/ketabearabi

در کتاب «لِسانُ الْعَرَب» دربارۀ معنای نام زبیده چنین آمده است: زُبَیْدة لَقَبُ امْرَأَةٍ قیلَ لَها زُبَیْدةُ لِنِعْمَةٍ کانت فی بَدَنِها وَهیَ أُمُّ الأَمینِ مُحَمَّدُ بنُ هٰرونَ. یعنی: زبیده لقب زنی است که به دلیل نعمتی که در بدن خویش داشته است این گونه نام گرفته است.
در اینجا نام زبیدة از «زُبْد» برگرفته شده است. زبیده را می¬توان «خوش اندام» معنا کرد.

برگرفته از کتاب دانشنامه نامها و واژه ها انتشارات مدرسه
 https://t.me/ketabearabi

ریشۀ نام زُلَیْخا یعنی «زلخ» با «زَلق» در عربی به معنای «لغزنده» هم¬ریشه است؛ پس زلیخا یعنی آن که از بسیاریِ زیبایی، موجب لغزیدنِ دیگران است.
زلیخا را می¬توان این گونه نیز معنا کرد: آن که دستش را برای تیراندازی به دوردست تا جایی که می¬تواند بالا می¬برد.
الزَّلْخُ: رَفْعُکَ یَدَکَ فی رَمْیِ السَّهْمِ إِلى أَقصىٰ ما تَقدِرُ عَلَیْهِ تُریدُ بُعْدَ الغَلْوَةِ. 
زَلْخ: بالا بردنِ دست برای تیراندازی به دورترین جای ممکن با نهایت توان. 


 دانشنامه نامها و واژه ها انتشارات مدرسه
 https://t.me/ketabearabi

«بَغ» واژه‌ای فارسی به معنای «خدا» است. ایرانیان پس از سرنگونی تیسفون پایتخت ساسانیان و فروپاشی پادشاهی ایران بعدها در روزگار فرمانروایی عرب شهر بغداد را به روش ایرانیان به صورت گِرد ساختند و «بَغ+داد» به معنای «هدیۀ خدا» نامیدند. شهرهای ایرانی گرد بودند. مانند دارابگرد، دهگرد، بروگرد، دستگرد، سوسنگرد، خسروگرد و ... 
در نام بیستون (بغستان) نزدیک کِرماشان (کرمانشاه) نیز واژه‌ی «بغ» وجود دارد. 
همچنین در «فغفور» خاقان چین (بغ + پور = پسر خدا) «بَغ» به تُرکی وارد شد؛ امّا معنای «سروَر» و «بزرگ» یافت. و «بیک»، «بیگ» و «بیوک» و «بی» شد و به انگلیسی رفت و big شد. 
واژۀ «ماست» نیز از راه ترکان از بلغارستان به سایر کشورها راه یافته است.
واژه‌ی  انگلیسی (yogurt) ریشه‌ی ترکی دارد. در ترکی به (ماست) قاتِق و یوغورت می‌گویند.
دانشنامه‌ی نام‌ها و واژه‌ها. انتشارات مدرسه. عادل اشکبوس.

https://t.me/ketabearabi

جمع سیّد می‌شود 👈 سادة 
و جمع سادة یا به اصطلاح جمع الجمع سید میشود 👈 سادات
جمع سیدة می‌شود 👈 سیدات
سادات یعنی آقایان
سیدات یعنی خانم‌ها
(سیداتی وسادَتی) در برنامه‌هاى خبرى که مجری می‌گوید، یعنی (اى خانم‌ها و آقایان).🗣
خوانش درست سَیِّد این است👈 س‌یْ‌یِ‌د
ولی در فارسی سِیِّد می‌گوییم و گاهی بسیار کوتاه می‌کنیم.
آسِد میرزا 👈 آقا سیّد امیرزاده


دانشنامه‌ی نام‌ها و واژه‌ها. انتشارات مدرسه.
https://t.me/ketabearabi

واژه‌ی (بَلبَشو) دگرگون شده‌ی (بِهِل و بشو) به معنای (بگذار و برو/ بنه و برو) از مصدرهای (هِلیدن و شدن) است.
(هلیدن) در بسیار گویش‌ها کاربرد دارد، مانند کُردی فَهلَوی: (بیل بِچِم) یعنی (بگذار بروم) و مانند گویش کرمانی (مِیلی؟) یعنی (اجازه می‌دهی؟) و مانند گویش همدانی (بیل) یعنی اجازه بده.
به یک حمله از جایشان بگسلد
چو بگسستشان بر زمین کی هلد؟
فردوسی