نام‌شناسی و ریشۀ واژه‌ها

این مطالب بخشی از کتاب دانشنامۀ نام‌ها و واژه‌ها نوشته اینجانب است. با ذکر منبع استفاده از این مطالب بدون اشکال است.

نام‌شناسی و ریشۀ واژه‌ها

این مطالب بخشی از کتاب دانشنامۀ نام‌ها و واژه‌ها نوشته اینجانب است. با ذکر منبع استفاده از این مطالب بدون اشکال است.

الف

آش و لاش : بی چیز و داغان

آمار دادن : اطّلاع دادن

آمپر چسبوندن : خشمگین شدن

آنتن : آدم فروش ، جاسوس

آنتی حال زدن :  حال کسی را گرفتن

آویزون : بیچاره و ناتوان

آی کیو  : باهوش ، برای ریشخند به کار می رود.

اتو کشیده :  آدم شق و رق

اس :  اس ام اس ، پیامک

اُسکُل : نادانِ سرکار گذاشته شده

اشتب : کوتاه شدۀ اشتباه

افقی شدن : مُردن

اللَّهمَّ بیر بیر : یکی یکی

اَن تیلیت : حال ‌به‌ همزن

اِندِ مرام : خیلی بامعرفت

اوت : پرت

اوشکول : هیچی نفهم

اومد راه بره تک چرخ زد : کارش رو اشتباه انجام داد.

اونایی که واسۀ شما آرزوه، واسۀ ما خاطره س :  کاری را که شما آرزوی انجام آن را داری، ما قبلاً انجام داده ایم.

اهل بخیه : معتاد به موادّ مخدّر

 ای وَل، ای والله : حرف یا کار شما تأیید است.

ب

با اتیکت : با شخصیت

باتری قلمی : لاغر مردنی

با حال : شوخ و با معرفت

بادمجون واکس کن : علاف، بیکاره، کسی که کارهای بیهوده می کند.

با دنده سنگین رفتن : عجله نداشتن، آرام و با سنگینی راه رفتن

باربی : دختر کمر باریک

ببند گاله رو : خفه شو

بچّه م رو گازه : ترکیبی از دو بهانۀ خانم­ها برای فرار از صف­هایی مانند صف نانوایی : بچّه ام تنها در خانه است، غذایم روی گاز است. این ترکیب برای مسخره کردن بی پایه بودن بهانۀ کسی استفاده می شود.

بچّۀ پاستوریزه : بچّۀ خیلی با ادب که هیچ خطایی نـمی­کند.

بچّه مثبت : آدم سر به راه که فقط کارها و حرف­های خوب از او سر می زند.

بَر و بچ : کوتاه شدۀ بر و بچّه ها

برو بکس (بکس) : همان بر و بچ، دوستان و آشنایان از جنس مخالف. مثال: بزن بریم اونجا بر و بکس جمعند.

برو جلو بوق بزن : زیاد حرف نزن

برو دارمت : برو، از تو پشتیبانی می­کنم.

بُریدم : نتوانستم

بندری می­زنه : گیج است؛ متوجّه نـمی­شود.

به خط تعارف رسیده : وقتی سیگار به آخرش می­رسد می­گویند.

بیلبورد شد : خیلی واضح شد. 

پ

پاچه خوار : چاپلوس

پا دادن : پذیرفتن پیشنهاد

پارازیت : حرف بی موقع

پایه بودن : حاضر به همکاری

پدیده : به ریشخند به کسی می گویند که کارهای عجیبی می­کند.

پسته خانم : زن بدکاره

پوز زدن : رو کم کردن

پیچوندن : از سر باز کردن و فرار از زیر بار کاری 

 ت

 تابلو : خیلی واضح

تخم داشتن : جرأت داشتن

ترکوندن : کاری را در اوج کمال انجام دادن

تریپ (تیریپ) : تیپ ، قیافه

تریپ زدن : خوش تیپ کردن

تگری شکوفه : حالت تهوّع، بالا آوردن

توپ و تانک : سینه و باسن خانم چاق یا درشت اندام. مثال: عجب توپ و تانکی داره!

تو راه گوز کسی زدن : حال کسی را گرفتن

تو کار کسی بودن : تلاش برای جذب کسی

تو کف چیزی بودن : از چیزی تعجّب کردن

تو کف کسی بودن : به کسی علاقه مند بودن

تی تیش مامانی : نازک رفتار و وسواسی

تیریپ لاو  : روابط عاشقانه

تیکّه انداختن : متلک گفتن

تیغی زدن : شرط بندی

ج

جان کوچولو : آدم درشت هیکل

جَوات : بی کلاس

جیب ملّا : جیب بزرگ

جیرجیرک : پر حرف 

چ

چایی نخورده پسر خاله شد : فوری صمیمی شد

چاغال : پسر همجنس­گرا

چای شیرین : کسی که خودش را برای دیگری لوس و چاپلوسی می­کند.

چپو کردن : مال و اموالی را بالا کشیدن. از چپاول به معنی غارت کردن می­آید.

چراغ خاموش : مخفیانه

چس کلاس نذار : سریع بیا خودت را لوس نکن

چَلغوز : لاغر دست و پا چلفتی

چمنتم : چاکرتم، مخلصتم، نوکرتم  

ح

حسّش نیس : حوصله­ اش را ندارم 

خ

خاک انداز : کسی که خودش را در هر کاری دخالت می‌دهد.

خالی بند : کسی که دروغ بزرگ می­گوید

خبرگزاری : سخن­ چین

خجسته : بی­ خیال، خوش­ خیال

خَز : رفتار و هر چیز زشت و ناجور. از مد افتاده؛ مثال: عجب آدم خزیه!

خط خطی بودن اعصاب : خرد بودن اعصاب

خِفت کردن : زورگیری کردن

خفن : خیلی عالی، خیلی تحسین برانگیز، بی نقص

خلافی داشتن : شکم بزرگ داشتن (اشاره به اینکه ساختمانی قسمتی از پیاده رو یا خیابان را اشغال کند.)

خودش رو اَن می کنه : خودش را با چاپلوسی ضایع می­کند.

خونه خالی : جای امن برای انجام کار خلاف

خیار شور : آدم بی­مزه

خیالی نیست : اشکالی ندارد

 د

داف : دختر جوان که لباس جذّاب تحریک کننده پوشیده است.

دافی : دوست دختر

دُخی : دختر

در دیزی باز بودن : وقت مناسب برای دزدی

دستمالیسم : فرهنگ چاپلوسی

دُمبه : خیلی تنبل

دو دره باز : حقّه باز

دهنش کف کرد : خیلی حرف زد  

ر

رادار : جاسوس

راه دادن : پذیرفتن پیشنهاد

را گوزتو ببند : راگوز همان باسن (راهِ گوز) است. برای توهین به دهان نیز گفته می شود.

رَ دَ دَ : به پایان رسیدن

رفیق دُنگ : رفیق صمیمی

روی آنتن رفتن : در جریان قرار گرفتن همه

ریز دیده شدن : برای تحقیر به کار می­ رود. مثال: خیلی ریز می‌بینمت: هنوز خیلی کوچکی. 

ز

زاخار : مزاحم، چیز ضعیف و بی کلاس

زارت (زرت) :  فرز و سریع. مثال: زارتی زد تو گوشم

زاقارت : ضایع، غیر عادی. مثال: این لباست خیلی زاقارته، اوضاع مالی زاقارته.

زلزله : بچّۀ شلوغ کار  

س

ساختن خود : معتادان از آن به معنی مصرف مواد مخدر استفاده می کنند، اما در زبان عامیانه به معنی هر نوع خوبی رساندن به خود (یا دیگران) است. مثال: بیا ببرمت رستوران بسازمت (غذا بدم بخوری)

سوتی دادن : حرفی محرمانه را اشتباهاً در جمع مطرح کردن

سه شدن : ضایع و شرمنده شدن

سه سوت : خیلی سریع

سیاه بازی: حقه بازی

سیرابی : آدمی که به پستی سیرابی حیوان است.

سیریش : سمج

سیماش قاتی کرده : دیوانه شده و حالت عادی ندارد.

 

ش

شاسی بلند : قد بلند

شاخ شدن : پر رو و مدّعی شدن

شاسکول : نادان از همه چیز بی خبر

شصت تیر : با سرعت

شلغم : کنایه از آدم بی‌بخار و بی اراده

شله زرد : شل و ول

شوخی افغانی : شوخی خطرناک

شوخی شهرستانی : شوخی همراه با زدن

شیرین عسل : چاپلوس

شیمْبَل : جاسازی کردن، مخفی کردن

ص

صاف شدن دهن : تحمّل فشار بیش از حد. مثال: این کار خیلی سنگینه، دهنم صاف شد. 

ض

ضایع : خراب

ضد حال : چیز ناخوشایند

ضد حال زدن : گرفتن حال 

ع

عُمراً : هرگز 

ف

فاب (فابریک) : دوستی که فقط با تو باشد. مثال: مریم فاب منه. (فقط دوست منه.)

فراخ : مؤدّبانۀ کون گشاد است، تن پرور

فَک زدن : زیاد حرف زدن

فک کسی به زمین خوردن : دهان کسی از شدت تعجّب باز ماندن

فنچ (فنچول) : برای تحقیر طرف مقابل استفاده می ­کنند. دختر کم سنّ و سال 

ق

قات زدن : قاتی کردن، عصبانی شدن

قُزمیت : عقب افتاده 

ک

کاهگل لقد نـمی-کنم : دارم حرف می­زنم، گوش کن.

کف کسی بریدن : برای ابراز تعجّب است؛ مثال: قیمتشُ بفهمی کفِت می­بُرّه...

کَل کَل: لجبازی

کم آوردن : اظهار ضعف در برابر کسی یا چیزی

کمپوت هلو : ماشین پر از دختر 

گ

گاگول : نفهم

گُرخیدن : ترسیدن

گلابی : تنبل، پَخمه

گوشت­کوب : هر چیز به دردنخور قابل حمل؛ مثال: اون گوشکوبتُ (موبایلُ) بده من.

گولاخ : در ترکی یعنی گوش و به آدم درب و داغون و نخراشیده می­گویند.

گیر سه پیچ : اصرار بسیار

ل

لایی کشیدن : با سرعت از وسط دو ماشین دیگر رد شدن 

م

ما هم بله : ما هم خبر داریم.

مُخ زدن : با کسی صحبت­های شیرین گفتن به منظور گول زدن او  

ن

نا فُرم : بد شکل

نـمودن : وقتی کسی بیش از حد خودشیرینی می‌کند و دیگران را آزار می دهد؛ به او می‌گویند: نـمودی مارُ!

نَـموره : کمی 

ه

هاگیر واگیر : گیر و دار

هَپَلی : آلوده و شلخته 

ی

 یول : خیلی نفهم 

چرا هنگام اشک دروغین می­گوییم «اشکِ تـمساح»؟!

تـمساح شکار خود را نـمی­جَود بلکه آن را قورت می­دهد و پیش می­آید که شکار نگون­بختی که بلعیده شده است غدّه­های اشکریز تـمساح را که برای شست و شوی چشم اوست در هنگام بلعیده شدن فشار می­دهد و چشم تـمساح اشک می­ریزد و به نظر می­رسد که تـمساح بر شکار خود می­گرید. این در میان مردم زبانزد شده است؛ چون کُشنده و گرینده بر کُشته یکی است و آن تـمساح است.

دو نظر در این باره هست:

  1. آش نام دیگری برای غذا بوده است.
  2. در گذشته کار اصلی آشپزها پختن آش بود و خوراکی­هایی مانند پیتزا، ساندویچ و ماکارونی همان­ گونه که از نامشان پیداست غربی­اند و برخی خوردنی­های دیگر نیز نوین هستند؛ مانند جوجه کباب و کوکو. خانم­ها خوراکی­هایی مانند آبگوشت، قورمه سبزی، زرشک پلو با مرغ و ... را فراهم می­کردند و در نشست­هایی مانند مراسم تاسوعا و عاشورا این آقایان بودند که معمولاً آش می­پختند و به آنها آشپز گفته شد. بعدها آشپزها خوراکی های دیگر نیز درست کردند. ولی نام آشپز همچنان روی آنها ماند گرچه آش نـمی­ پختند و سرگرم خوراکی دیگری بودند.

هر کار بی نظم و ترتیبی به آش شله قلمکار تشبیه می­ شود.

ناصرالدین شاه قاجار سالی یک روز نذری را ادا می­ کرد. به فرمان او دوازده دیگ آش بار می­ گذاشتند که از تکّه­ های گوشت چهارده گوسفند و سبزی­ها و انواع خوردنی­ ها ساخته می­ شد. شاهزادگان و همسران شاه و بزرگان در این آش­پزان حضور داشتتند و همه به کارهای پخت و پز می ­پرداختند. هرکس کاری انجام می داد تا آش آماده شود. چون این آش ترکیب ناهمگونی از چند گونه خوردنی­ بود، بنابراین هر کاری را که ترکیب ناموزون داشته باشد به آش شله قلمکار تشبیه می­ کنند.

آس(سنگ گِرد) + مان (پسوند همانندی): مانند سنگ آس

این تشبیه به این دلیل است که به پندار پیشینیان آسمان گِرد همچون سنگ بزرگ آسیاب است که بر فراز زمین در حال چرخش است. بخش نخستین این واژه را می­توان در واژه­های آسیاب، دَستاس و خَراس نیز دید.

ریشۀ واژۀ اُسطوره به درستی پیدا نیست. Story  در انگلیسی و أُسْطورَة در عربی تصادفاً همانند نیستند. شاید اسطوره واژه­ای عربی و از فعل «سَطَرَ: نوشت» باشد.  

شاید هم واژۀ معرَّب واژۀ یونانی «ایستوریا»   Istoriaباشد که در انگلیسی به صورت هیستوری History به معنای تاریخ و سْتوری Story به معنای داستان شده است.

برخی نیز ریشه­اش را فارسی می­دانند که وارد عربی شده است. جمع اسطوره، اَساطیر است. گاهی اسطوره را استوره نیز می­نویسند.

هنگامی که اسطوره های گوناگون جهان را بررسی می­کنیم همانندی­هایی در آنها می­بینیم، مثلاً طوفانی که همۀ جهان زیر آب می­رود و به جز چند تن بقیّه کشته می­شوند، در میان مردم یونان، بین النهرین، هند، عبریان و اقوام مایا و آزتک در آمریکای لاتین، رایج بوده است.

شاید خاستگاه همۀ اساطیر از یک سرزمین باشد و این خاستگاه آغازین تمدّن بشری ایران، بابل، هند یا مصر باشد. گاهی شباهت­هایی میان اسطوره­های یونان کهن با ایران باستان و نیز مکاتب توحیدی وجود دارد. داستان کیومرث پیشدادی که نخستین انسان است، شبیه داستان حضرت آدم (ع) است. داستان جمشید و سلیمان (ع) نیز شباهت بسیار دارد.

اسرائیل لقب حضرت یعقوب (ع) است. دربارۀ ریشۀ نامگذاری اسرائیل چندین سخن گوناگون وجود دارد:

نظر اسلام

لقب اسرائیل، در قرآن چند جا برای یعقوب آمده است. همچنین سوره‌ای به نام «اسراء» در قرآن هست که نام دیگر آن «بنی اسرائیل» است.

محمّد بن جریر طبری آن را برگرفته از سری (به معنای حرکت در شب) دانسته و می‌گوید:

چون اختلاف میان یعقوب و برادرش عیص ایجاد شد، یعقوب از فلسطین گریخت و به سوی (فدان آرام) رهسپار شد و شب­ها راه می‌رفت و روزها پنهان می‌شد اسرائیل نامیده شد.

در روایتی منسوب به امام صادق (ع) آمده است: 

اسرائیل به معنای عبدالله است؛ زیرا «اسرا» به معنای «عبد» است و «ایل» هم نام خدا می‌باشد.

در روایت دیگر آمده است که «اسرا» به معنای «نیرو» است و ایل نیز «خدا» است و معنای اسرائیل «نیروی خدا» می­باشد.

نظر یهود

اسرائیل به معنای «آنکه با ئیل یعنی خدا کشتی گرفت.»، «آنکه بر ئیل (خدا) پیروز شد.» و «آنکه همراه ئیل (خدا) حکمروایی کرد.»

 لقب یعقوب پسر اسحاق پسر ابراهیم بود. داستان نامگذاری وی در عهد عتیق، پیدایش ۳۲:۲۸ چنین آمده است:

و یعقوب تنها ماند و مردی با وی تا طلوع فجر کشتی می‌گرفت و چون او دید که بر وی غلبه نـمی‌یابد، کف ران یعقوب را لـمس کرد، وکف ران یعقوب در کشتی گرفتن با او فشرده شد. پس گفت: «مرا رها کن زیرا که فجر می شکافد.» گفت: «تا مرا برکت ندهی تو را رها نکنم.» به وی گفت: «نام تو چیست؟» گفت: «یعقوب.» گفت: «از این پس نام تو یعقوب خوانده نشود بلکه اسرائیل، زیرا که با خدا (الوهیم) و با انسان نبرد کردی و پیروزی یافتی.» و یعقوب به او گفت: «مرا از نام خود آگاه ساز.» گفت: «چرا نام مرا می‌پرسی؟» و او را در آنجا برکت داد و یعقوب آن مکان را «فنیئیل» نامیده، گفت: «زیرا خدا (الوهیم) را روبرو دیدم و جانم رستگار شد.»

اگر نام «اسرافیل» را پیوند «سراف+ ئیل» ببینیم و بخش دوم «ئیل» را که در زبان عربی به معنای «خدا» است جدا کنیم؛ واژۀ «سراف» نزدیک به خوانش اوستایی «سروش» یعنی «سرو» sru است.

در گویش فارسی خوارزمی، سروش را «اسروف» می­خوانند (کتاب آثارالباقیة، 74) که مانند اسرافیل است.

تلفّظ درست «اُستُوا»، «اِستِواء» است در فارسی همزۀ آخر کلماتی مانند زهراء، ابتداء، انتهاء، صحراء و شهلاء را می­اندازیم. پس اِستِواء را استوا می­نویسم. اما اُستُوا تلفظ نادرست این کلمه است. این مشکل الفبای ماست که کسی در اندیشۀ اصلاح آن نیست و موجب می­شود در بسیاری از موارد کلمات نادرست ادا شوند. چون ما حرکت­گذاری انجام نـمی­دهیم لذا این مشکل کاملاً طبیعی است.

نـمی­دانیم دیااُکو نخستین شاه ماد است یا دَیّااُکو؟

جُنوب درست است یا جَنوب؟

شُمال است یا شِمال یا شَمال؟

مِعده یا مَعِده؟

چِنین یا چُنین؟

مَحْوَطه یا مُحَوّطه؟

و صدها مثال دیگر.

استوا یعنی مساوی بودن و مصدر ثلاثی مزید است.

اِستَوی ، یَستوی ، استواء بر وزن اِفْـتَـعَـلَ، یَفتـَعِلُ، اِفتِعال از باب افتعال و ثلاثی مزید است.

این واژه که از پارسی به عربی به صورت استاذ وارد شده است، در فارسی میانه به صورت awestad بوده و شاید از ریشۀ ایستادن (اِستادن) گرفته شده باشد. استاد کسی است که می ­ایستد و به دانشجویان نشسته اش درس می دهد.

استاد در عربی به صورت أُستاذ در آمده و جمع آن أَساتِذَة است ولی در فارسی جمع آن اساتید است.