نام‌شناسی و ریشۀ واژه‌ها

این مطالب بخشی از کتاب دانشنامۀ نام‌ها و واژه‌ها نوشته اینجانب است. با ذکر منبع استفاده از این مطالب بدون اشکال است.

۳۱ مطلب با موضوع «ریشۀ ضرب المثل» ثبت شده است

ریشه زبان زد ( ضرب المثل ) « حلوای لَن تَرانی تا نخوری ندانی . »

حَلوای لَن ترانی    تا نخوری ندانی

یعنی تا این بلا سرت نیاید نمی فهمی . تا دچار این درد یا این وضع نشوی درک نمی کنی. حلوا خوردن معمولا آدمی را به یاد مراسم ختم کسی می اندازد و حلوای کسی را خوردن یعنی مردن او.

از آنجا که مردم خواندن واژه ی لَن تَرانی را درست در نیافته بودند ؛ هرکسی آن را به گونه ای  خوانش می کرد . یکی تَنتَنانی دیگری به گونه ای دگر . امّا لن ترانی درست است .

لن ترانی اشاره به داستان موسی و قومش در قرآن است که قوم موسی از او می خواهند خدا را به ایشان بنمایاند و هرچه موسی بدیشان می گوید شدنی نیست ؛ همچنان مردم وی پافشاری می کردند .و آیه « لن ترانی یعنی هرگز مرا نخواهی دید » فرود می آید .

{ قالَ رَبِّ أرِنـی أنظُر إلَیکَ . قالَ لَن تَرانی ولکِن انظُرْ إلی الجَبَلِ فَإن استَقَرَّ مَکانَـهُ فَسَوفَ تَرانی .}   143 أعراف

گفت پروردگارا خودت را به من نشان بده . گفت هرگز مرا نخواهی دید ولی به کوه بنگر . اگر در جایش ماند؛ مرا خواهی دید.}

مردم همراه موسی (ع) برای دیدن خدا به سوی کوه راه می افتند که با جلوه گر شدن خدای به کوه آذرخشی می آید و جز موسی همگان نابود می شوند و موسی به درگاه خدا ناله می کند که من چگونه نزد قوم برگردم  و چه بگویم . آیا بگویم همه کشته شدند؟ و ...

پس این زبان زد ( ضرب المثل) ریشه از این داستان دارد .

این زبان زد را وقتی به کار می برند که بخواهند به کسی هشداری دهند و بگویند تو که نمی دانی با انجام این کار چه بر سرت خواهد آمد و چه خواهد شد .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ریشه زبانزد ( ضرب المثل ) « پاشنه ی آشیل » چیست »؟

در افسانه های یونانی این گونه آمده که پیشگویی شد، آشیل در جنگی با برخورد تیر کشته خواهد شد. بنابراین مادرش تتیس آشیل را به رود ستوکس برد که گفته می‌شد اگر کسی در آن شسته شود دارای نیروی آسیب‌ناپذیری خواهد شد. تتیس فرزندش را در آن رود شست . ولی چون او فرزندش را از پا گرفته بود تا بدنش را بشوید، پاهای وی آسیب‌پذیر ماند. او در جنگ‌های بسیاری جنگید و زنده ماند.

آشیل قهرمان افسانه ای یونان است . مادرش او را در دریایی به نام دریای سیاه مردگان برای رویین تن شدن فرو برده بود .
تنها جایی از بدن او که آب دریا به آن نرسید پاشنه ی او بود که تنها ناتوانیگاه (نقطه ضعف‌) او به شمار می آمد این رویین تن از همین جا آسیب دید و پس از برخورد تیر با پاشنه، جان خود را از دست داد.

ای کاش گویندگان و نویسندگان ما به جای این زبانزد از زبانزد « چشم اسفندیار » بهره می بردند . اسفندیار یا اسپندیار پسر گشتاسپ از کتایون و نواده لهراسب بود. اسفندیار رویین‌تن بود، در شاهنامه به چگونگی رویین‌تن شدن اسفندیار اشاره‌ای نشده ولی در زراتشت‌نامه از زرتشت بهرام پژدو آمده است که زردشت اسفندیار را که نوزادی بیش نبود، در آب سپنتا ( مقدس)شست‌وشو داد که همین سبب رویین‌تنی او گشت و تنها چشمانش آسیب‌پذیر ماند.زیرا هنگامی که در آب رفت چشمانش را بست . اسفندیار در نبرد با ارجاسب فرماندهی سپاه گشتاسب را به دست داشت، و با پیروزی به نزدیک پدر برگشت اما گرزم پادشاه را بر اسفندیار شورانید؛ چنان که دستور داد اسفندیار را در گنبدان‌دژ زندان کنند.اسفندیار به دست رستم (با راهنمایی سیمرغ) با تیر دو سری که به چشمانش برخورد کرد کشته شد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ریشه زبان زد ( ضرب المثل ) " حکایت ما هم شده ، حکایت روباه و مرغ های قاضی "

گرگی و روباهی با همدیگر دوست بودند . روباه از هوش و زیرکی اش و گرگ از زور بسیار و چنگال تیزش بهره می برد. روباه شکار را پیدا و گرگ آن را شکار می کرد . سپس می نشستند و شکاری را که به چنگ آورده بودند ، می خوردند . از بخت بد چند روز شکاری نیافتند .با خودشان گفتند هر یک به راهی برویم شاید چیزی بیابیم و دیگری را آگاه کنیم. گرگ لانه مرغی پیدا کرد و با شتاب خودش را به روباه رساند و گفت که شکار یافتم . روباه شادمان شد و گفت : " چه پیدا کرده ای که این گونه شاد شده ای ؟ جای آن کجاست ؟ " گرگ گفت : " دنبالم بیا تا نشانت بدهم . " گرگ جلو افتاد و روباه هم در پی او. به خانه ای رسیدند . خانه ، حیاط بزرگی داشت و یک مرغدانی هم در گوشه حیاط بود . گرگ ایستاد ، رو به روباه کرد و گفت : " این هم آن شکار . ببینم چه می کنی. " روباه که بسیار گرسنه بود ، شابان به درون حیاط رفت و خودش را به مرغدانی رساند . در گوشه ای نهان شد تا در فرصتی مناسب به مرغدانی حمله کند . درون مرغدانی چند مرغ و خروس چاق بودند. در مرغدانی باز بود و او می توانست به آسانی یکی از مرغها را شکار کرده بگریزد . ولی ناگهان در اندیشه شد و با خود گفت : " در باز است و مرغ چاق در مرغدانی .پس چرا گرگ خودش به مرغدانی حمله نکرده ؟ تاکنون من شکار پیدا می کردم و او شکار می کرد . اکنون چه شده که او شکار به این خوشمزگی را دیده ، ولی کاری نکرده و آمده دنبال من . بی گمان  خطری در کمین است. بهتر است بی گدار به آب نزنم . " با این فکرها روباه نزد گرگ برگشت . گرگ تا روباه را دست خالی دید ، خشمگین شد و گفت : " مطمئن بودم که تو توانایی شکار یک مرغ را هم نداری . چرا دست خالی بازگشتی ؟ " روباه گفت : " چیزی نشده . تنها می خواهم بدانم این خانه و این مرغدانی از آنِ کیست و چرا صاحب خانه در مرغدانی اش را باز گذاشته ؟ " گرگ گفت : " این خانه ، خانه شیخ قاضی شهر است که بی گمان کارگرش فراموش نموده در ِ مرغدانی را ببندد . " روباه تا نام قاضی شهر را شنید ؛ گریخت . گرگ شگفت زده شد و دنبال روباه دوید تا به او رسید و از وی پرسید: " چرا می گریزی چه شده ؟ " روباه گفت : " گرسنه بمانم بهتر از این است که مرغ خانه قاضی را بخورم . وقتی که آن شیخ قاضی پی ببرد من مرغ خانه اش را دزدیده ام ، به مردم می گوید که گوشت روباه حلال است . مردم هم با شنیدن این حکم ، به دنبال روباه ها می افتند و نسل روباه را از روی زمین بر می دارند . گرسنه باشم بهتر از این است که دودمانم را به باد بدهم . " از آن به بعد هر گاه کسی بخواهد از در افتادن با افراد  با نفوذ دوری نماید ، این زبان زد را می گوید :

 " حکایت ما هم شده ، حکایت روباه و مرغ های قاضی "

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ریشه ضرب المثل بادنجان دور قاب چین

این سخن دربارۀ افراد بسیار چاپلوس و خودشیرین به کار می­رود.

در دوران ناصرالدین شاه قاجار، بزرگان دولت برای نشان دادن اخلاص و چاکری خود به پادشاه، به آشپزخانۀ شاهی می­رفتند و مانند خدمتکاران بادنجان­ها را پوست می­کندند، یا آنکه بادنجان هارا پس از آماده شدن دور قاب­های آش و خورش می­چیدند.

شادروان عبدالله مستوفی در کتاب «شرح زندگانی من» (جلد ١ ، صفحۀ ۲۸۷ (می­نویسد: « ... من خود عکسی از این آشپزان دیده ­ام که صدراعظم مشغول پوست کندن بادنجان و سایرین هر یک به کاری مشغول بودند.»
اینان به گونه­ ای مشغول می ­شدند که شاه هنگام سرکشی آنها را در حال بادنجان دور قاب چیدن ببیند.
دکتر فووریه، پزشک ویژۀ شاه در کتاب «سه سال در دربار ایران» (صفحۀ ١۸١) نوشته است:

« ... اعلی­حضرت مرا هم دعوت کرد که در کار این آشپزان شرکت کنم. من هم اطاعت کردم و در جلوی مقداری بادنجان نشستم و مشغول شدم که این شغل جدید خود را تا آنجا که می­توانم به خوبی انجام دهم. در همین موقع ملیجک به شاه گفت که بادنجان­هایی که به دست یک نفر فرنگی پوست کنده شود نجس است؛ شاه امر را به شوخی گذراند؛ امّا محمّدخان پدر ملیجک تـمام بادنجان­هایی را که من پوست کنده بودم جمع کرد و عمداً آنها را با نوک کارد بر می­چید تا دستش به بادنجان­هایی که دست من به آنها خورده بود نخورد. بعد بادنجان­ها و سینی و کارد را با خود بیرون برد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ریشه ضرب المثل باد آورده را باد می برد.

دارایی ­ای که بی رنج به دست آمده باشد به سادگی از میان می­ رود.

خسرو پرویز به نوشتۀ نویسندۀ کتاب «حبیب السیر» تعداد صد گنج و به گفتۀ دیگر تاریخ ­نویسان هفت گنج فراهم کرد که به «هفت خم خسروی» معروف است و فردوسی نیز در شاهنامه از آن نام برده است.

یکی از این گنج های هفتگانۀ خسرو پرویز «گنج باد آورده» نام داشته و درباره ­اش در کتاب «ایران در زمان ساسانیان» نوشتۀ آرتور کریستن سن، مترجم: رشید یاسمی، صفحۀ ۴۸۶) آمده است:

«هنگامی که ایرانیان شهر اسکندریه در کشور مصر را محاصره کردند، رومیان در صدد نجات دادن ثروت شهر برآمدند و آن را در چند کشتی نهادند؛ امّا بادی مخالف وزید و کشتی­ ها را به جانب ایرانیان راند. این مال را به تیسفون فرستادند و به «گنج باد آورده» موسوم شد.»

این گنج باد­آورده دو بار از خزانۀ خسرو پرویز دزدیده شد و یک بار هم در سال ۶۲۸ میلادی بود که «هرقل» تیسفون را غارت کرد که اتّفاقاً همه از این گنج باد آورده بوده است. (حماسۀ کویر، دکتر باستانی پاریزی، صفحۀ ۴۹۹) و از آن تاریخ، عبارت «باد آورده را باد برد.» به ضرب المثل تبدیل شد.

در ریشۀ این ضرب المثل شکل­های دیگری نیز بیان شده است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ریشه انگار از دماغ فیل افتاده

انگار از دماغ فیل افتاده.

این مثل در مورد افراد خودپسند است که تکبّر آنها موجب آزرده خاطر شدن دیگران گردد. در چنین مواردی گفته می­شود: انگار از دماغ فیل افتاده.

حضرت نوح (ع) به هنگام طوفان همراه پیروان و همراهانش داخل کشتی شد و به فرمان الهی از هر نوع حیوان و جانور نیز جفتی نر و ماده به کشتی برد تا نسلشان در روی زمین از بین نرود.

شش ماه که کشتی نوح روی آب بود از سرگین و پلیدی مردم و فضولات حیواناتی که در کشتی بوده اند، کشتی ناپاک شد و ساکنان کشتی به ستوه آمدند و نزد نوح رفتند. نوح (ع) از خدا خواست که مردمان را نجات دهد.

فرمان الهی صادر شد که دست به پشت فیل بزند. چون به موجب فرمان عمل کرد، خوک از فیل زاده شد. پلیدی­ها را خورد و کشتی پاک شد. آورده ­اند که ابلیس دست بر پشت خوک زد و موشی از بینی خوک بیرون آمد. در کشتی خرابی بسیار می­کرد و نزدیک بود که کشتی را سوراخ نـماید. خداوند به برکت دست مبارک نوح که به فرمان خداوندی بر روی شیر مالید، شیر عطسه ­ای زد و گربه از بینی شیر بیرون آمد و زحمت موشان را برطرف کرد.

در این عبارت دماغ به معنای بینی است که در اصطلاح عامیانه گفته می شود: از دماغ فیل افتاده، یعنی: از بینی فیل افتاده است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

ریشۀ ضرب المثل از تعجّب شاخ درآوردم.

در داستانها هر صفتی از صفت­های انسانی را به جانوری نسبت می ­دهند. نیرنگ به روباه، بی­رشکی به گراز، کینه توزی به مار، نجابت به اسب، نادانی به خر، تقلید به میمون، وفا داری به سگ، درنده خویی به گرگ، بی ارادگی به بز، دلاوری به شیر و ...

امّا اینکه از تعجّب شاخ در بیاوریم؛ چرا این سخن زبانزد شده است؟ زیرا شاخ تنها برای جانور است و زیبنده آن است. اگر انسانی شاخ داشته باشد مایۀ شگفتی بی مانندی است. در اینجا باژگونگی شده و انسان به جانور همانند شده است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

ریشۀ ضرب المثل آبشان از یک جوی نـمی گذرد.

هرگاه میان دو یا چند تن در انجام کاری سازگاری نباشد، از این عبارت برای نشان دادن رابطه آنان استفاده می­شود.

در گذشته که لوله­ کشی آب نبود، مردم برای تهیّۀ آب از رودخانه، چشمه و قنات استفاده می­کردند؛ مردم در حوض­ها و آب ­انبارهای خود آب پر می ­کردند و از آن برای نوشیدن و شستن و پاکیزگی استفاده می­ کردند.

گرفتن آب بیشتر در شب انجام می­شد؛ زیرا در شب کسی ظرف­ها یا لباس­های کثیف خود را کنار جوی نـمی ­شست و آب جوی بهتر بود.

هنگامی که اوّل هفته یا اوّل ماه نوبت آب می­شد و آب در جوی­ها راه می ­افتاد هرکس تلاش می­کرد پیش از اینکه آب قطع شود، زودتر آب خود را بگیرد و سر و صدای زیادی راه می ­افتاد.

در روستاها که آبیاری کشتزارها نیز مطرح بود، وضعیّت بدتر بود و گاهی با هم درگیر می­شدند. برای جلوگیری از درگیری سعی می­کردند از جویی آب بردارند که با شریکشان درگیری نداشته باشند و مثل آبشان در یک جوی نـمی­رود از همین جا ریشه گرفته است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

ریشۀ ضرب المثل از این ستون به آن ستون فرج است.

به کسی که گرفتاری بزرگی برایش پیش بیاید و ناامید شود؛ می گویند : «از این ستون به آن ستون فَرَج است.» یعنی تو کاری انجام بده هرچند به نظر بی سود باشد ولی شاید همان کار مایۀ رهایی و پیروزی تو شود.

مردی گناهکار در آستانۀ دار زدن بود. او به فرماندار شهر گفت: «واپسین خواستۀ مرا برآورده کنید. به من مهلت دهید بروم از مادرم که در شهر دوردستی است خداحافظی کنم. من قول می دهم بازگردم.»

فرماندار و مردمان با شگفتی و ریشخند بدو نگریست. با این حال فرماندار به مردمان تـماشاگر گفت:

«چه کسی این مرد را ضمانت می­ کند؟»

ولی کسی را یارای ضمانت نبود. مرد گناهکار با خواری و زاری گفت:

«‌ای مردم شما می­دانید که من در این شهر بیگانه­ام و آشنایی ندارم. یک نفر برای خشنودی خدای ضامن شود تا من بروم با مادرم بدرود گویم و  بازگردم.» ناگه یکی از میان مردمان گفت: «‌من ضامن می­شوم. اگر نیامد به جای او مرا بکشید.» فرماندار شهر در میان ناباوری همگان پذیرفت. ضامن را زندانی کردند و مرد محکوم از چنگال مرگ گریخت. روز موعود رسید و محکوم نیامد.

 ضامن را به ستون بستند تا دارش بزنند، مرد ضامن درخواست کرد: «‌مرا از این ستون ببرید و به آن ستون ببندید.» گفتند: «چرا؟»‌ گفت: «از این ستون به آن ستون فرج است.»

پذیرفتند و او را بردند به ستون دیگر بستند که در این میان مرد محکوم فریاد زنان بازگشت.‌ محکوم از راه رسید ضامن را رهایی داد و ریسمان مرگ را به گردن خود انداخت. فرماندار با دیدن  این وفای به پیمان، مرد گنهکار محکوم به اعدام را بخشید و ضامن نیز با از این ستون به آن ستون رفتن از مرگ رهایی یافت.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

ریشۀ ضرب المثل آبشان از یک جوی نـمی گذرد.

 هرگاه میان دو یا چند تن در انجام کاری سازگاری نباشد، از این عبارت برای نشان دادن رابطه آنان استفاده می­شود.

در گذشته که لوله­کشی آب نبود، مردم برای تهیّۀ آب از رودخانه، چشمه و قنات استفاده می­کردند؛ مردم در حوض­ها و آب­انبارهای خود آب پر می­کردند و از آن برای نوشیدن و شستن و پاکیزگی استفاده می­کردند.

گرفتن آب بیشتر در شب انجام می­شد؛ زیرا در شب کسی ظرف­ها یا لباس­های کثیف خود را کنار جوی نـمی­شست و آب جوی بهتر بود.

هنگامی که اوّل هفته یا اوّل ماه نوبت آب می­شد و آب در جوی­ها راه می­افتاد هرکس تلاش می­کرد پیش از اینکه آب قطع شود، زودتر آب خود را بگیرد و سر و صدای زیادی راه می­افتاد.

در روستاها که آبیاری کشتزارها نیز مطرح بود، وضعیّت بدتر بود و گاهی با هم درگیر می­شدند. برای جلوگیری از درگیری سعی می­کردند از جویی آب بردارند که با شریکشان درگیری نداشته باشند و مثل آبشان در یک جوی نـمی­رود از همین جا ریشه گرفته است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰